یادی از سرور نوربخش رحیم زاده سرباز فداکار پان ایرانیسم

اسفند ۳, ۱۳۸۷

در پنجمین سالمرگ : یادی از سرباز فداکار و دیرگام پان ایرانیسم

زنده یاد نوربخش رحیم زاده

 سال ها باید که بیند باز این دیر کهن… 

*استاد می گفت فرزندم هیچ گاه به جنگ با تاریکی نرو چرا که در سیاهی هیچ چیزی نیست…

*همیشه می خواستم از او بپرسم این اشک ها از کجا می آید استاد؟

*می گفت من صدای حقیقت را شنیدم: عدالت در نابرابری است.

*در بستر فریاد می زد بلی زنده باد جنگ. 

گوید که تو از خاکی

                    ماخاک توایم اینک

                                   گامی دو سه بر ما نه

                                                       اشکی دو سه هم بفشان

برگوی در برابر چه ایستاده ای و به کجا می نگری؟

ـ من بر آن افق دور دستی می نگرم که در آن پیکری جانبخش و پرتوان با هزاران پیوند پولادین مرا بخود می کشاند.آنجاست آرزوهای من،آنجاست آرمان من، آرمان و آرزوهای من چون درخت پولادینی است که ریشه هایش در تن وجان من است و هم در تن وجان بسیاری که بدانان پیوند دارم.

*****

نوشتن از کسی که دیر زمانی را با او سپری کرده ای و از آموزه هایش بهره های فروانی گرفته ای رنج آور و غم انگیز است آن هم از آن جهت که دیگر گفتارها یش را نمی شنوی سخنانش را در نمی یابی و نوشتارهایش را دیگر برای چاپ به مطبوعه ای نمی فرستی، از اینکه دیگر نگاهی نافذ و چشمان پرفروغش به تو نگاه نمی کند تا به عمق ژرفای اندیشه هایش پی ببری، دشوار می نماید،احساسات و روزهای از دسته رفته وآشوب یادها چنان درونت را فرا می گیرد که می ترسی جمله ای و کلمه ای را ننویسی و یا به درستی ادای دین نکرده باشی، آن هم برای مردی چون سرورم نوربخش.

آری سخن از نوربخش رحیم زاده مبارزه آرمان خواه، نویسنده، داستانسرا، مورخ و محقق ارزشمند ایران زمین است که از بازی و تقدیر روزگار در شهر رامهرمز زاده شد و جوانی را در آن گذراند، با طریقت و اندیشه وطن پرستانه ی پان ایرانیسم آشنا شد و رهرو و مبارزی جان برکف برای گسترش فرهنگ واندیشه ی ایرانی بود و در روزهای بلوا و آشوبی که از سوی وطن فروشان توده ای بر پا شده بود، همچون سربازی فداکار دین خود را به سرزمین مادری ادا کرد و تاروز آخر از مبارزه در راه پیروزی نهضت مقاومت ملت ایران (پان ایرانیسم) برای دستیابی به شکوه و عظمت از دست رفته ذره ای عقب نشینی نکرد و ناامیدی به دل راه نداد.

آشنایی نگارنده با استاد سرور نوربخش به سال ۱۳۷۹ بر می گردد در آن روزها به همت گروهی از دوستان و همشهریان وطن پرست که شعله ی عشق به ایران زمین و باورهای ملی در دورنشان فروزان و در ذره ذره وجودشان هویدا گشته بود، نشست های شاهنامه خوانی  و آشنایی با خردنامه ی فردوسی به صورت هفته ای یک مرتبه برگزار می گردید در یکی ازاین نشست ها بود که در منزل یکی از سروران از نوربخش رحیم زاده هم دعوت به عمل آمده که درآن محفل به یاد ماندنی و ارزشمند به ایراد سخنرانی بپردازد، من و تمامی کسان در آن نشست به جز یکی دو نفر برای اولین بار بود که ایشان را می دیدیم ،از گفتارها و سخنان تازه و نویی که از ایشان می شنیدم سخت هیجان زده شده بودم. سخن های استاد نوربخش در آن روز چنان تکان دهنده و روشنگرانه برای آن جمع وبویژه من بود که تصمیم گرفتم از آن پس مطالعات تاریخی و فرهنگی ام را چندین برابر کنم و تازه چه خوب که رهنما و آموزگاری را یافته بودم که می توانستم پرسش هایم را با او درمیان بگذارم و بر تردیدهایم در بعضی از رویداد های تاریخی چیره گردم، راستی نوربخش در آن نشست چه جرقه و شعله ای را در من روشن کرد که تا کنون این شعله نه تنها خاموش نگردیده بلکه روز به روز فروزان تر گشته و اکنون چنین می پندارم که به آتشی جان پرور در روح و روانم بدل گشته است؟

نوربخش به من و به همه ما گفت فرزندانم تاریخ میهنتان را برای شما نگفته اند، نیاکانت را برایت معرفی نکرده اند، سرزمین واقعی تو اینجا نیست فرزند دلبندم ، تو لایق و سزوار چنین روزهای پر محنت و دردآوری نیستی، تو شایسته ی بنده بودن و به بند حقارت و اسیر گشته ی بیگانه شدن نیستی،  او به من می گفت فرزندم فراموش نکن که تا هستی به پاست ایرانی سرور بوده و به جهان بشری نور دانش پراکنده، پس چگونه است که امروز خودت را بنده و حقیر دریافته ای، او برای ما شرح داد که ایران کجاست وایرانی کیست، سخن از دلاوری های جانباختگان راه میهن می زد و هرگاه داستان به بند کشیدن دختران بابک، مازیار و افشین توسط خلیفه ی ستمگر تازی و چگونگی تجاوز به آن ها را شرح می داد چنان اشک از چشمانش جاری می شد و چنان با رنج و درد این رویداد غم انگیز تاریخی را شرح می داد که باید بود و می دید همیشه می خواستم از او بپرسم این اشک ها از کجا می آید استاد ولی شرم و حیا نمی گذاشت… هرگز تا کنون و پس از آن که در زندگی خویش مسیر مبارزاتی خود را شناختم و فرا گرفتم که چگونه وبه چه ترتیبی می توان آزاد زندگی کرد و از زندگی همراه با بندگی و زبونی دوری جست، هرگز و هرگز کسی را به اندازه رحیم زاده در عشق و شیدایی به میهن درنیافتم.  

سندی از درگیری پان ایرانیست های رامهرمز با توده ای در سال 1332

گزارش محرمانه از شهربانی اهواز درباره در گیری سرور رحیم زاده با توده ای های رامهرمز. حرکت های کوبنده پان ایرانیست های رامهرمز به سرکردگی نوربخش رحیم زاده خواب از چشمان توده ای ربوده بود!

بازی روزگارو زندگی مرا روانه تهران کرد، در پایتخت زندگی را البته به دشواری و سختی هرچه تمام تر میگذراندم در تهران این شهر پر غوغا و پر از هیابانگ که یادآور روزهای فترت و شکست و درهم پاشیدگی اقتدار ملی و ایرانشهر است، تنها جایی را که ایمن یافتم و احساس آسودگی و رهایی از درد ورنج های زمانه می کردم، خانه استاد و نشست هایی بود که به همراه استاد می رفتم، تقریبا هفته ای دوبار شاید هم بیشتر؛ روز به روز بر اما و اگرهایم وپرسش هایم از تاریخ و زندگانی نژادایرانی افزوده می گشت و استاد با بردباری هرچه تمام تر به پرسش هایم پاسخ می گفت،من گاه با گستاخی در حالی که مشتانم را گره کرده و سیمایم از خشم بر افروخته شده بود، می پرسیدم، استاد چرا ما به این روز افتادیم؟ چه کسانی برای ما چنین روزهای تیره و تاری را تدارک دیدند، چرا نسل شما در برابر این بیدادگری ها و ستم ها ی ملی ایستادگی نکرد؟ راز سرگشتگی و عقب ماندگی ایرانیان در کجاست؟ آنان مگر چند نفربودند،مگرما آیین نداشتیم،مگر ما به آنان رسم راه زندگی کردن را نیاموخته بودیم؟ مگر آنان مهمان ما نبودند کدام میهمان را سراغ دارید که به میزبان خود این گونه خیانت و ستم کند؟ مگر آیین آن ها نمی گفت برابری و برادری ؟ مگر میزان برتری هر کس در سنجش تقوا و پرهیزگاری نبود؟ اسیر کشی در آیین جنگ آوران نبود؟ چرا زنان ما و دخترانمان به بردگی رفتند، ما که تاریخ و شکوه و عظمت داشتیم این ما بودیم که نخستین منشور حقوق بشر را برای هستی به ارمغان آوردیم، ما بودیم که تمدن وفرهنگ را روانه ی جهان بشری کردیم، نخستین دانشگاه ها بزرگ دنیا در ایران زمین بنیان گذارده شد،قانون ها و هنجارهای زیست، اشا و راستی را برای زندگانی بشری ما ایرانیان آزاده مدون و تدوین کردیم پس چگونه است که آن ها به ما لقب گنگ ونادان وعجم می دانند و خود را مولا و ما را بنده می گفتند؟ چرا یک ایرانی برابر یک یورش گر نمی توانست به زبان مادری خود سخن بگوید، سوار بر اسب بنشیند و یا با او دریک صف قرار بگیرد آیا این درآیین بود؟ به استاد می گفتم هیچ کس برای ما این موضوعات را شرح نداد و این پرسش ها را پاسخ نگفت،تاریخ نگاران گویی از بیان این واقعیت ها همگی درهراسند چرا آن ها حقیقت را برای جامعه ایرانی بیان نکردند؟ مگر رسالت هر نویسنده و مورخ و محقق تاریخ جز این است که تاریخ را بدون حب وبغض بنویسند؟… و استاد به من می نگریست و برای من می گفت، شرح می داد، ازخیانت ها،از زبونی ها و بی صفتی ها،ازترس و روحیه تقدیر گرای ما و از این که بیگانه نمی جنگید که پیروز شود بلکه شمشیر می زد که دست درازی کند به مال وناموس ما به همه آن چیزها یی که در طول زندگی ننگ آورش  و در خواب ، آرزوی آن ها را داشت از تجاوز بیگانه و خیانت خودی می گفت و داستان شب ها و روزهای تیره و تاری که همگی بوی خون و خیانت را می دادند … او می گفت و به من می نگریست شاید به خامیم و به گستاخیم و من می نوشتم، ظبط می کردم، گفته ها ی او را به کارگاه خرد خویش می بردم، داستان ها و روایت هایی را که تا آن وقت هیچ کس برای من بازگو نکرده بود از زبان استاد می شنیدم.

استاد می گفت فرزندم هیچ گاه به جنگ با تاریکی نرو چرا که در سیاهی هیچ چیزی نیست جز تباهی و پلیدی و ظلمت، تو تنها یک وظیفه و رسالت برعهده داری که شمع را روشن کنی آن گاه که نور آمد روشنایی به همراه می آورد، آنگاهست که اهریمن ناگریزانه از درون و پیرامونت فرار خواهد کرد. به استاد می گفتم راز ماندگاری و جاودانگی ایرانزمین و مردمانش  درچیست می گفت: کودکی من به دیروز بود و کودکی ازمن بفردا نشسته.

می گفتم استاد چرا برای ما اینقدر از صلح می گویند، صلح با چه کسی آن که می خواهد خون و نژادت را آلوده سازد صلح با آن چه معنایی می دهد چرا سخن از پایداری و سلحشوری و دفاع در برابریورش  بیگانه را برایمان خون ریزی و جنایت تعریف می کنند و بندگی را بر آزادگی بیشترمی پسندند، گویی روان ها همه زرد گون، چشم ها کم فروغ و ژن ها بیمارند،پاسخ می داد: نه سرور همه اینگونه نیستند بلکه پیروان طریقت ایزدی و اندامان نهضت مقاومت ملی (پان ایرانیسم) چنین نمی اندیشند، آنان جنگ را پذیره اند تا هستی هست زیرا که به جنگ هستی هست و او جنگ را آفرینش می دانست جنگی که همیشگی است و دایمی ،جنگی که کوشش توام با آزادگی و جاودانگی به همراه می آورد، پس انسان می زید چون به شکوه و هستی جاوید شدن و به دنبال ابردمرد گشتن، باور دارد و زندگی چنین برایم معنا یافت.از نوادر می گفت و توده ی مردم را مادر نوابغ می دانست می گفت: به توده داد باید داد، نه کرسی های فرمانفرمایی، توده مادر نوابغ است.

می گفت من صدای حقیقت را شنیدم: عدالت در نابرابری است.

در شبهای دراز زمستانی و درشهرک اکباتان و آن منزلی که جای جای آن بوی کتاب و نوشته میداد،برایم از رویدادها و حماسه ها و نبردهای جان باختگان راه ایران می گفت تا به من بیا آموزد که زندگی تنها زنده بودن نیست و زنده بودن زندگی می خواهد، از آریو برزن گفت که چگونه یکه وتنها در برابر صدها هزارتن ازسپاهیان دشمن مردانه ایستاد و جنگید، آریوبرزن هرگز نترسید نه از خود ونه ازمرگ …از رشادت بابک برایم می گفت که چگونه آن گاه که دربرابرخلیفه عباسی یکی ازدستانش را جلاد قطع می کند با دست دیگر خون روان شده از تنش را به صورت می زند و در جواب پرسش خلیفه و راز آن کارمی گوید: تا دشمن گمان نبرد که چهره ام از ترس به زردی گراییده و تا خلیفه بداند که قهرمانان چگونه می میرند،ازدلاوری های رویگرزاده گستاخی به نام یعقوب و جوانمردی های او برایم داستان ها حکایت می کرد. همان که می گفت: یعقوب اگر نماند نمویم به ماتمش چرا که ایران و سیستان و رستم به جاست از کسی که در بستر هم مبارزه و رستاخیزرا از یاد نبرد بلکه : راه نجات ملت ایران را جنگ،جنگ و جنگ می دانست ودر بستر فریاد می زد بلی زنده باد جنگ.


هرگز لحن گفتار و نگاه استاد را فراموش نمی کنم روزی برایم این قصه را سرود تا آزادگی و راز رمز زندگی کردن برایم تعریف شده باشد: موری بر تنه درختی لانه داشت، آوندی از آن درخت چون جویباری از کنار لانه می گذشت و همواره بر مور زمزمه می کرد، روزی آن مور به پی جویی برخاست با سنگینی خود روی به پایین نهاد و همراه آوند برفت تا به ریشه ها درخت رسید و با آن ریشه ها ژرفای زمین را کاوید و با دانشی بسیار به لانه باز آمد، او دیگر می دانست که آوندها آن همه آب و خوراک را چگونه از دل خاک برمی گیرند.مور دانشمند روزی شاهین تیزبینی را از دانش خود باخبر ساخت شاهین گفت راست است چنین می آورند اما می دانی به کجا می برند؟و می دانی که اگر برای آن بردن نبود هر گز نمی آوردند؟

و همچنان می گفت و من با هیجانی که خاص دوران جوانی بود به آن گفته ها دل می بستم و اکنون بعد از آن همه سال چقدر دلم برای آن گفته ها، آن لحن بیان،آن چشمانی که دو دو می زدند و تا ژرفای وجود آدمی را می کاویدند و تو از شرم و حیا می ترسیدی در آن ها زل بزنی ولی او چنان خیره به تو می نگریست که تو دیگر تاب نمی آوردی و سرپایین می آوردی ،سینه ی ستبر و چهارشانه و قدی بلند،دلم برای همه ی آن روزها ،آن دیدارهای بیادماندنی ،آن اشک های حسرت انگیز،گرفته.

استاد که گویی مرا آیینه ی جوانی خویش می دید با همه آن تب و تابی که خود از دوران جوانی و درگیری های فراوانی که با دشمنان و مزدواران و وطن فروشان به یاد داشت، داستان زندگی رابازگو می کرد، برای همه ی آن روزها، سخت دلم تنگ شده است.

واکنون که می نویسم تنها از روی یک احساس ناگزیر برای این که شاید کسانی که این گفتار را می خوانند با ویژگی های اندیشه های مردی آشنا شوند که می گفت:فرزندم من همچون غواصی هستم که ژرفای تاریخ و تمدن ایران زمین را تا عمق یکصد هزار سالگی پیموده ام،و هنوز به آخر آن نرسیده ام ،فرزندم غواص  پیرشده و چشمانش یارای بیشتر دیدن را به او نمی دهند، من توان شنا کردن را از دست داده ام ولی راهی را که در این مدت  و در این مسیر طوفانی طی کرده ام به شما شناسانده ام آن را ادامه بدهید من راه را به شما نشان دادم، جوان هستید و پرازانرژِی، نشاط و حرکت وآرمان  پس می توانید بسیار بیشتر از من ادامه دهید. شاید برای نوربخش باید گفت وسرود:

ناشناس آمد، ناشناس بزیست و ناشناس بمرد و فزون از آن چه دید بر چرخ فلک بارید که کوره ای از رنج بود که پخته شد وسوخت. روانش مینوی جاودان باد.


 مزار زنده یاد سرور رحیم زاده

شاگرد انوشه روان نوربخش رحیم زاده

فنا در آرمان شاهین فراز دوست

Entry Filed under: Uncategorized. .



Leave a comment

hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


تازه ها :

پیوندها

بایگانی