ده سالی می شود که می شناسمش…بخش نخست

فروردین ۱۹, ۱۳۸۹

قهرمانی کوچک با کارهایی بزرگ

از:ناکام

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حال بردار کردن این مرد و پس به شرح قصه شد.اکنون که من این قصه آغاز می کنم از این قوم که سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است که گذشته شده است وبه پاسخ آن که از وی رفت گرفتار، ما را با آن کار نیست هرچند مرا از وی بد آید ـ به هیچ حال چه عمر من به شصت و پنج آمده و براثر وی می باید رفت. و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن بتعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را، بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند وطعنی نزنند.

                               به نقل از تاریخ بیهقی ذکر  بر دار کردن حسنک وزیر 

*************************************************

ده سالی می شود که می شناسمش،شاید برای اولین بار که با او به طور جدی برخورد کردم به زمانی برگردد که در دوران دبیرستان یا شاید هم پیش دانشگاهی به عنوان یکی از اعضای شورای دانش آموزی مسوولیت تهیه و چاپ نشریه ای به نام آب، آتش وخاک را برعهده گرفته بود. ایام اصلاحات نور امید در دل همه دوستداران آزادی وجامعه مدنی، احزاب ومطبوعات ویا همان گسترش توسعه سیاسی درکشور بوجود آورده بود در همین فضا به مناسبت شور و شوق فروانی که داشت پا به عرصه فعالیت های اجتماعی فرهنگی نهاد. درست یادم است که زمان تبلیغات انتخاباتی آقای خاتمی در یکی از جلسات و در مسجد خانه ی خدا توسط یکی ازبرداران مشت محکمی خورد و بینی اش شکست و تا الان این نشانی به جا مانده درچهره اش،یادگار دوران اصلاحات و طرح توسعه سیاسی براداران دوم خردادی است.

آب،آتش،خاک دو شماره بیشتر دوام نیاورد؛ به دلیل این که در صفحه نخست عکس ماشین تویوتای سفید رنگ آقای فرماندار شهر را طراحی کرده بود و درکنارش پیرمرد فرتوت و از پا افتاده ای را نشان می داد که با گاری به سختی بشکه های آب شیرین را حمل می کرد و این شعر سعدی تکمیل طرح جلد نشریه بود که:

ای زِبَر دست زیر دست آزار               گرم تا کی بماند این بازار

همین طرح جلد نشریه باعث شد که برداران او را دستگیر کنند به اتهام تشویش اذهان عمومی و از این حرف ها…که با همت رییس وقت اداره آموزش پرورش پس از چند روز از بازداشتگاه آن (هم فکر می کنم در سن ۱۵ سالگی) آزاد شد.

تا اینکه درهمان زمان شاید چند ماه بعد این نوجوان پر شور و البته بی تجربه به فکر تاسیس یک سازمان غیردولتیNGO افتاد. ازطریق سازمان جوانان به همت تعداد دیگری ازدوستانش موسسه اندیشه جوان راه انداخت و بعد از مدتی این موسسه به نام مهر آیین تغییر نام یافت و فعالیت های فرهنگی این نهاد مردمی و خودجوش را به طور جدی ابتدا در سطح شهرستان و سپس استان و کشور گسترش داد.خوب یادم می آید که قصد برگزاری همایش بزرگ فردوسی را در دو روز با حضور بزرگان و استادان فرهنگ و اندیشه ایرانی آن هم در شهری به نام رامهرمز که با تمام قدمت و تاریخچه ی کهن دیرزمانی فضای فرهنگی و اجتماعی آن همانند سایر شهرهای کوچک و دور افتاده و محروم از نعمات کلان شهرها و بوِِیژه پایتخت نشینان تهرانی، یخ زده و مرده بود، داشتند. اصلا سخن از فردوسی و پخش سرود ای ایران کاری بود که خیلی ها از همشهریان آن را حرکتی خلاف و بدور از احتیاط و دوراندیشی می دانستند ولی این همایش برگزار شد به همت جوانان وطن پرستی که عشقی جز مهر به میهن درسر نداشتند. همان زمان فردی دورگشته از فرهنگ و ادب به نام “ناصر پورپیرار” کتاب هایی چاپ کرد به نام های” ۱۲ قرن سکوت” و “پلی بر گذشته” که پر از ناسزاگویی به فرهنگ ملی و نیاخاکی بود.

فردوسی دروغگو است، زرتشت وجود تاریخی ندارد، تخت جمشید را رضا شاه ساخت،کوروش بزرگ زبانم لال زنازاده است، ایرانیان قبل ازاسلام وحشی بودند و به یاری اسلام و اعراب خوی آدمی گرفتند، تاریخ ایران باستان بوِِِیژه دوران هخامنشیان همه زاده تخیلات هذیان گویی های یهودیان و صهیونیست از بابل آمده است. سخنان درشت و یاوه و پریشانی که تنها از قلم این توده ای سابق پشت به میهن کرده تراوش می شد. درهمین راستا به پیشنهاد گروهی از میهن پرستان بوِِیژه پان ایرانیست های خوزستان تصمیم گرفته شد همایشی در نقد و پاسخ بر این سخنان نامربوط داده شود که از استاد روانشاد نوربخش رحیم زاده دعوت شد که سخنران این نشست باشد و ایشان در پاسخ به یاوه گویی های پورپیرار سخن از ۱۲ قرن شکوه فرهنگ واندیشه ی ایرانی در دوران باستان راند. گفتارهای رحیم زاده بازتاب گسترده ای در فضای فرهنگی آن زمان بوِِِیژه در خوزستان داشت. مهرآیین دیگر رسمی و نامی در کشور پیدا کرده بود، همایش و سمینار پشت سر هم، همایش سه روزه رویکردی به فرهنگ واندیشه ایرانی در اهواز و رامهرمز، بزرگداشت دو روزه خداوندگارعرفان واندیشه مولوی بلخی، پاسداشت میراث فرهنگی به مدت یک هفته، کوشش در جهت برپایی تشکل های ملی ایران زمین به همراه دیگر تشکلات همسو درسراسر فلات ایران زمین، برگزاری همایش سه روزه سعدی، فردوسی و جشن اردی بهشتگان با حضور بیش از ۵۰ تشکل غیر دولتی دراستان خوزستان و انتشار نشریه ای فرهنگی اجتماعی به نام مهر آیین که ۶ شماره بیشتر دوام نیاورد و کمرش را شکستند… باید اعتراف و اذعان کنم که در همه این مدت دوست پر جنب وجوش ما پیشگام این گونه فعالیت ها بود،مدیر اجرایی و بعد دبیر موسسه شد.     ادامه دارد…..

دسته بندی جستاری: بخش سرور ابوالفضل عابدینی

Entry Filed under: Uncategorized. .



Leave a comment

hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


تازه ها :

پیوندها

بایگانی