ما همه گناهکاریم – نوشته سرور فرهاد باغبانی

مرداد ۸, ۱۳۸۹

به نام خداوند جان وخرد

پاینده ایران

ما همه گناه کاریم…

من فقط وقتی که باد میان شمال و شمال شرقی می وزد دیوانه هستم ولی وقتی که از طرف جنوب می وزد می توانم قوش را از حواصیل تشخیص دهم.

(تراژدی هملت،شاهکار شکسپیر)

***

سرور آرش کیخسروی را نزدیک به یک دهه آشنایم.از ویژگی های شخصیتی او دراین ۲ سال اخیر به دلیل روابط مداوم بایکدیگر و نوعی حس تشریک مساعی وهمدلی چیزهایی دستگیرم شده است. دوست داشتنی، فوق العاده اخلاق مدار، صبور و باحوصله، محافظه کار، اندکی درانجام دادن امور مربوطه به حوزه ی اجتماع و سیاست یک نوع کندی همراه با تامل ودوراندیشی را می توان در رفتار و کردارش به راحتی تشخیص داد. به منطق و محاسبه گری شهره و از وقتی که به شغل شریف وکالت هم مشغول شده دیگر بیشتر می توان به این خصوصیات پی برد، چرا که دنیا را همه از پنجره و زاویه ی کتاب مکتوب قانون می بیند و همین وکیل بودنش عاملی است برای هرچه بیشتر منطقی شدن و حزم اندیشی بسیار. به اینکه فردی آرمان خواه و با ایمان نسبت به اندیشه نهضت مقاومت ملی(پان ایرانیسم) است اندک تردیدی در دلم راه نیست و می دانم در خیال و رویاهای شبانه اش همیشه آرمان ایران بزرگ را درذهن و اندیشه می پروراند.منطق درکردارش نمایان است موردی که گاهی مرا سخت آشفته می سازد و بحث های کلام بسیار در مورد جریان سیال تاریخ یا چهارگانی وتکرار پذیر بودن آن با یکدیگر،که به گمانم برچرخ مراد منطقیون هیچگاه نگردید و چه بسیا سه بار در سحرگاه که خروس برای رفتگان بخواند هیچ کس ذکری ویادی از افکار بلند وانسان دوستانه امثال آرش نکنند که نه در پی شهرت است و نه در راه قدرت. او به دنبال اتوپیایی اخلاقی زرتشتی افلاتونی خویش است بدون هیج حساب و کتابی. غافل از این که بیش از آن که تصور رود تاریخ و رویدادهای که بر سر زندگی ما آدمیان می آید بیشتر ناشی از نوعی حس قدرت طلبی و بی منطقی است. حتی تندروانه می توان گفت بسیاری از رویدادهای بزرگ را در دنیا بی منطق ها، سودازدگان و سیاست بازان قدرت پیشه رقم زده اند و آن ها که درست یا غلط قهرمانان منفی و یا مثبت تاریخ لقب گرفته اند بیشتر ناشی از همین افکار و جنون های ضد انسانی بوده که جنگ ها و صلح های بزرگ برای بشریت آفریدند و هیچگاه در هیچ مرجع و یا کتاب قانونی هم که سرور آرش به آن سخت پایبند است دربرابر وجدان های بیدار بشری و روان های جریحه دار شده وقلب های آزرده پوزشی و عذری نخواستند، بلکه خود را همیشه منجی و طلبکاران دنیا به توده های رنج دیده مردم شناساندند در بسیاری از زمان ها این بی منطق ها بودند که قهرمان و تاریخ ساز لقب گرفتند، موضوعی که سرور ما یا نمی خواهد به آن پی ببرد و یا از بیان آن به دلیل روحیه لطیف وحساس و ناخشویند و ناگوار بودن آن از بیانش طفره می رود. سخنم از تاریخ سازانی است که بی منطقی نخستین قانون آن ها بود که حاصلش هم می شود جهان امروزی که برای ابنا بشر به ارمغان آورده اند، جهانی که باید درآن دریده بود نه برای دریده کردن بلکه برای گریز از خورده نشدن، دهکده ی شوم و رو به زوالی که یک سویش “وال استریت” نیویورک است و سوی دیگر “دارفور” و “کابل” یا چرا دورتر برویم همین کوچه پس کوچه های شهرهای محروم کشورمان، داستان ما هنوز همان قطبی بودن انسان هاست یک سو شمال سوی دگر جنوب.

درب فلسفه تاریخ از دید من همچنان بر همین پاشنه می چرخد. آیا هیچ این جمله را نشنیدید که قانون را برای ضعیفان و حق پایمال شدگان نوشته اند. اینکه قهرمانان تاریخ می سازنند یا تاریخ آن ها را؟!!

***

مقاله چه باید کرد را به دقت خواندم، این جمله معروف و خاستگاه فکری آن را که در اندیشه های چپ مستتر است نیز به سرعت در ذهن جستجوگر کاویدم و به ناگاه به یاد آشوب یادها و خاطرات تلخ تاریخی که زاده همین اندیشه ها و پرسش های کلی و مبهم در دهه ۴۰ و ۵۰ جامعه روشنفکری ایران بودافتادم. دلشوره و اظطراب عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت. راستی آیا ایشان(آرش) که می خواهد طبیعت و روان پیچیده ی انسان ها را با قانون های نوشته شده ی مکتوب توجیه و تفسیر نماید و از راه قانون، ماده واحده و تبصره به یاری انسان های رنج دیده بشتابد به ناگهان تحت اندیشه های فردگرایانه اش قرار گرفته و از رسالت اجتماعی که به خواست خود به آن گرویده دچار شک و شبهه گردیده است؟ آیا می توان با گفتار درمانی و ذکر واژگانی چون چه باید کرد با آن همه کلیتش چاره ای برای وضع کنونی حزبی که به آن دیری است خو کرده، ساز کرد؟ آیا مقولاتی که در آن نوشته ذکر شده حاصل و معلول یک سری علت ها نبوده اند و یا یک شبه همه سر بر آورده اند و یا نشات گرفته از همان منطق بی منطق هایی بوده که سال ها من و او به چشم عقل و دیده می دیدم و بر سر مصلحت اندیشی های سیاسی لام تاکام سخنی وشکایتی و یا گلایه ای برزبان نمی آوردیم وخود چماقی و گروه فکری ای شده بودیم در برابر هر انتقاد و هر پرسشی؟ آیاکیش شخص پرستی ویک شبه آرتمیس، دریادل، پرچم دار و دریاسالار دوران شدن به یکباره و ناگهانی دراین حزب رخ داد. پیش از این واژگانی از این دست برای ما ناملموس ونامفهوم بود؟

سرور آرش گرامی ما همه گناهکاریم، ما چشم های خود را بر بسیاری از راستی ها وحقایق تلخ بسته نگاه داشتیم و این تاوان گناهی است که اکنون باید پس بدهیم، چون نخواستیم بینیم همگی گناه کاریم. بی خودی به دنبال مقصر و گناهکار نباید گشت. ما از کسانی که سال ها دچار رخوت و کاهلی و شکست های پیاپی سیاسی شده بودند مغرضانه حمایت بی چون و چرا کردیم و برای آن ها هورا و غریوشادی سردادیم.

برخی رهبران را برای دیگران دست نیافتنی ساختیم، فرهمند و مقدسشان کردیم، برای جوانان و آنانی که شوری در سرداشتند مدینه ها و شهرستان های نیکویی ساختیم که برخی سراب بودند و ریشه درحقیقت نداشتند. دستگاه رهبری خود را چنان در پستوی این اندیشه های خود بزرگ بینانه پنهان نگاه داشتیم که هیچگاه در تصور و رویاهای خویش هم چنین روزهای تردید آمیزی همراه با وسوسه انگیزی را به خواب نمی دیدم. برخی کسان را قهرمان کردیم که هرگز مدال افتخاری برگردن نیاویخته بودند اصلا در آوردگاهی به پیکاری بر نخواسته بودند!! من وتو می خواستیم بهشت بر پا سازیم در حالی که بهشت ساختن برروی زمین کاری شدنی نبود و ما این مقوله ی مهم را دست کم و ناچیز شمردیم و حال گرفتار آتش جهنمی شده ایم که هیزم هایش را خود برفروخته ایم…

من به تردید های کسانی چون شما هر چند کمی دیر ارج می نهم. اینها همگی ناشی از عذاب وجدان و گناه دیدن ها و نگفتن ها، سکوت ها و لبخند ها، رضایت ها و دم برنیاوردن هاست. اکنون خود را در برابر امیدها و زندگی های بربادرفته صدها جوان امثال ابوالفضل عابدینی ها باید گنهکار و مسوول بدانیم. واقعیت تلخی که گاهی از ذکر آن درخلوت تنهایی خویش هم از ذکرش طفره می رویم. وسوسه و اظطراب زندگی کنونی ما ناشی از همان نگاه و روشی خودخواهانه ایست که اکنون ما را اینچنین پریشان و نگران ساخته. تمام سخن من در همین کلمات و واژگان تراژیک نهفته است. حال احساس می کنیم که غرور ما لکه دار شده تنها چیزی که به عنوان انسان های با شرافت می توانستیم به آن ببالیم. همان چهارشنبه غم انگیز!

جالب است که سرور آرش ما پس از این همه تجربه های سخت وناگوار همچنان بر طبل مراد خود می کوبد اومی خواهد برای یک باره هم که شده از حزبش و عملکرد رهبرانش انتقاد کند ولی همین یک کار را هم با محافظه کاری تمام بدون نامی و یادی از تشکیلاتی که این گونه به آن خورده دارد پی می گیرید. گویی همچنان از اندیشه نامقدس خودی و غیرخودی رهایی نیافته است. او ما را با نوشته و اندیشه هایش هراسناک می کند، به تردیدهای بسیاری که راست اند، انگشت می گذارد، ولی همزمان مخاطب خود را مشخص نمی کند. آیا در دوران کنونی و شتاب زمانه ای که در آن گرفتاریم حق است همچنان حوزه اندیشه و سیاست را بسته و خصوصی نگاه داریم ؟ اگر این چنین نیست پس این همه بازی با واژگان و نگفتن بسیاری از حقایق را نمی توان به این دلیل دانست که دست های ما هم شایدآلوده شده است؟ تا چه هنگام می توان در آستانه بین شک و ایمان برای بیان حقیقت ایستاد. پرسشی که پاسخ آن همچون درد زایمان سخت و دشوار می نماید.!!!

سرور آرش مرز بین فضیلت و شرارت درجهان ما به باریکی طناب بند بازی است. نمی توان سخن همه ازخوبی ها کرد و تیرگی ها را ندید. بپذیریم که از هنر همیشه بر حق بودنمان باید اندکی بکاهیم. ندیدن دیکتاتورهای کوتوله بی آزرم بسی خطرناک تر از هیولاهایی اندکه عمری را به باور و پندار خویش در نبرد با آنان گذرانده ایم، نکند در پس سر کردن مدام در مغاک ها و همنشینی و نبرد با هیولاهای تاریخی این کوته آستینان دراز دست را که درهمسایگی کمین کرده اند فراموش کرده یا از سرغفلت و ناچاری باید از آنان فرشتگانی پاک و مطهر در برابر مغاک ها و هیولاها برای توده رنج دیده به تصویر کشیم، بگونه ای که حتی نامی هر چند از سرتردید، با محافظه کاری های بسیار از آن فرشتگان خود ساخته بر زبان آوریم…

سرور آرش، شاید اندکی دل آزردگی در قلم یار دیرینه نهفته باشد، یا برخی مرا متهم به بدبینی، دچارحقارت زدگی ذهنی پندارند، مرا متهم به فردگرایی همراه با بیماری روشنفکرزدگی آن هم ازنوع جهان سومی نمایند و یا بگویند این ها همه تراوشات یک ذهن بیمار و خطرناک است، ولی وقتی آدمی به عقیده ای باورمند شد ممکن است در بیان آن برخلاف سیره شما کمی تندروی کند ودست از محافظه کاری برکشد، چرا که به قول استادم ابوالفضل بیهقی: چاره چه کنم که تاریخ را بی مهابا باید گفت، بار امانتی که قرعه آن خواسته یا ناخواسته به نام من و تو زده شده است.

حقیقت تلخ در اینجا نهفته شده که از آدمی تصور هر عمل ممکن و غیر ممکن خارج از اخلاقیات زنجیر شده بر گردن را می توان داشت ما همین یک جمله ساده ولی سراسر فلسفی را نخواستیم فهم کنیم. حال چاره ای نداریم باید پذیرفت که ما شکست خورده ایم و تنها از راهی که با پیروزی هایی که پس از این تجربه های تلخ، رنج آور، گزنده و کشنده به دست خواهیم آورد، می توانیم زاده شویم تا شاید معجزه ای در عرصه ای مناسبات اجتماعی و سیاسی که در آن گرفتاریم رخ دهد و گرنه باید بپذیریم که دیگر زنده نیستیم و مرگ را با همه ی پتیارگی اش منتظریم. این داستان تراژیک زندگانی است که خود به اختیار و نه از روی جبر برگزیدیم.

پاینده ایران

فرهاد باغبانی

بامداد ۶/۴/۱۳۸۹ خورشیدی

* این نوشتار را در زمانی می نویسم که خبر اخراج سرور مهندس کرمانی از حزب پان ایرانیست را درسایت ها خواندم، با شنیدن این خبر به چشم خویش دیدم که گویی جانم می رود،آرمانخواهی که بیش از ۶۰ سال در راه نهضت پان ایرانیسم کوشید و با تک صدایی و کیش شخص پرستی درحزب بدون هیچگونه پروایی جنگید و از نظرم دراین راه پیروزگشت. شاهد مدعا همین نگاهی منتقدانه ایست که اکنون من و آرش برای پیشبرد اهداف پان ایرانیسم و آرمان تحقق ایران بزرگ از بیانش پروایی نمی کنیم.

سیمای راستین این مرد؛ وجدان بیدار وشهامت ستودنیش در راه ایران زمین همیشه کانون شعله های آتش میهن پرستی رادرقلب و خون جاری در رگانم، نگاهبان خواهد بود.

Entry Filed under: نوشتارها. .



Leave a comment

hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


تازه ها :

پیوندها

بایگانی