اندر احوالات حاکمین و مردم ایران

خرداد ۶, ۱۳۸۶

پاینده ایران

امروز شعری از پروین اعتصامی خواندم که آنرا بی ربط با چگونگی ایران ندیدم.برای شما یاران گرامی آنرادر تارنگارگزاردم امیدوارم خوشتان بیاید.

محتسب مردی به ره دید و گریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زین سبب افتان وخیزان میروی

گفت: جرمِ راه رفتن نیست،ره هموار نیست

گفت: می باید تو را تاخانه ی قاضی بَرَم

گفت: روصبح آی ،قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیکست والی راسرای، آنجا رویم

گفت: والی از کجا در خانه خَمّارنیست؟

گفت: تا داروغه را گوییم،درمسجد بخواب

گفت: مسجد خوابگاهِ مردم بدکارنیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود وارَهان

گفت: کارِِشرع،کار درهم ودینار نیست

گفت: ازبهر غرامت، جامه ات بیرون کنم

گفت: پوسیده است،جز نقشی زپود وتار نیست

گفت: آگه نیستی، کزسر دراُفتادت کلاه

گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: مِی بسیار خوردی،زان چنین بی خود شدی

گفت: ای بیهوده گو !حرفِ کم و بسیار نیست

گفت: باید حدّ زند هُشیار مردم،مست را

گفت: هشیاری بیار،اینجا کسی هشیار نیست!

 

                                 پاینده ایران

                                   مزدک

Entry Filed under: Uncategorized. .



No Comments yet Add your own

  • 1.    یه رهگذر  |  خرداد ۸ام, ۱۳۸۶ at ۳:۱۵ ق.ظ

    سلامواقعا مصداق کامل اوضاع ایران است …گیر بیخودی و تقاضای رشوه و مملکت بی درو پیکر.روحت شاد خانم اعتصامی و دم شما گرم با این وبلاگت .

Leave a comment

hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


تازه ها :

پیوندها

بایگانی